بنده، دانشمند نباشد مگر آنکه بر بالاتر ازخود حسد نورزد و فروتر از خود را خوار نشمرد [امام باقر عليه السلام]
کل بازديدها:----3253---
بازديد امروز: ----5-----
بازديد ديروز: ----4-----
نوشته هاي در باغ

 

   1   2      >
نويسنده: در باغ
سه‏شنبه 22/5/1387 ساعت 9:24 عصر

شما را ميهمان دل نوشته هايم مي کنم


پشت غزل هايت ،


آب مي ريزم !


تا 


زودتر برگردند !!! .....


 


 


ما دلمردگان


همچون آدم برفي


در تلالوء غزل هاتان


آب مي شويم !!!!!


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: در باغ
سه‏شنبه 22/5/1387 ساعت 9:21 عصر

ياد پير ( ادامه ي مطلب )


ما شکارهاي فربهي يافته ايم !!! تو چه هستي ؟ افت زده ي روزگار انگلها ، قحطي زده ي روزگار فربهي ، روزگار ثروت . تو مطاع گرانقيمتي در اين بازار مکاره نيستي . . . .


خود را فراموش کن .


اشک در گوشه ي چشمانش جمع شد .واقعيتي تلخ را بايد مي پذيرفت : گامي بيشتر تا گور نمانده و خرقه پوشان ميراث فرهنگي آماده اند و امده اند تا به اقتضاي مشغله شان نماز ميتي بر او بخوانند و اقربا اشک تمساحي بر مزارش بريزند و سازمان گورستان هاي وابسته به شهرداري ( شهر مردگان يا زندگان ؟) خاک او را به باد بسپارد .


و به يادبود او ، . . .


و به ياد بود اين تنومند هزار ساله ، درخت ريشه دوانيده در خاک تاريخ ، سرو برافراشته در اسمان روزگار ، پيچکي هرز يک ساله بکارند و برپا داشتنش را داربستي به پا دارند ، بلکه سر از خاک بردارد.


به پا خاستم به احترام :


-          بدرود پير


-          بدرود پور


و باز من مانده ام تنها و ياد او و تذکري و خواهشي و سازمان هاي مسئول ، به ويژه سازمان ميراث فرهنگي و . . . .


و ننگ و نفرين بر اناني که پس از مرگ پير ، مرثيه اي در سوگش بسرايند و رسمشان سوگواري باد.


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: در باغ
پنجشنبه 3/5/1387 ساعت 11:53 عصر

از کليه ي سروران ، اساتيد و دوستان ارجمندي که با ارسال پيام هاي تسليت و ابراز همدلي و همدردي موجب تسلي خاطر مان شدند سپاس منديم و برايشان ارزوي سلامتي و بهروزي داريم


در اين ميان ضمن سپاس از اساتيد و دوستان گرانمايه و تلاشگر عرصه ي فرهنگ و ادب و نويسندگان محترم انديشگاه هاي مجازي حسام سرا (استاد بزرگوار جناب اقاي حسامي ) ، واژه هاي اشنا (برادر ارجمند جناب اقاي سيد مهران موسوي ) و صهباي شيدايي (‌استاد محترم جناب اقاي ناظم رعايا ) برايشان جاودانگي انديشه ارزومنديم


خانواده ي داغ دار باغ


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: در باغ
شنبه 29/4/1387 ساعت 11:49 عصر

 


لحظه هاي باغ را طوفان غم در هم شکست


باغ را اذين بسته بودند ، قناري آوازش را تمرين کرده بود که در حضور سرو پيرباغ بخواند . بنفشه رنگين ترين لباسش را بر تن کرده و مرتب و اراسته ، خود را براي حضور در پيشگاهش آماده ساخته بود ، جاي جاي باغ سبزه و گل شادمان بودند که به ديدار پيرشان مي روند . آري شب ، شب شکفتن ياس ولايت بود . شب ،شب ميلاد اقاقي عدالت بود . اما . . . . ناگاه خبر رسيد نفس سرو پير باغ به شماره افتاده . همه در باغ سراسيمه به بالينش شتافتند . وقتي بنفشه رسيد ، سرو پير باغ جان به جان افرين تسليم کرد و کبوتر روحش از شاخساران باغ به سوي اسمان ابديت پر کشيد . لحظه هاي باغ و بنفشه سياهپوش شد . اري ! پدر بزرگ باغ در شب ميلاد پيشواي عدالت و مهرباني ، باغ را ترک کرد .


اکنون باغ داغ دار کوچ پدربزرگ است و از همه ي دوستان و عزيزاني که ابراز همدردي نموده اند ، سپاس مند است .


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: در باغ
شنبه 15/4/1387 ساعت 12:10 عصر

ياد پير


سال هاي گذشته ، سالهاي قتل عام فرصت ها ، سال هاي از دست رفتن منابع انساني و طبيعي و سالهاي ويراني آثار تاريخي و فرهنگي به يادگار مانده از گذشتگان بوده است . سال هاي از کف دادن ها و سوگواري بر تمام انچه خود به باد داده ايم . تو گويي همه را ارزان يافتيم ، ارزان .


پير اين کهن بناي بازمانده از روزگاران ديرين ، نياي بزرگ من است .


به رسم همه ي فرزندان روزگار ، باري ميهمان خانه و ايوان افلاکيش بودم :


-          درود


-          پير زبان گشود


-          درود


-          چشم باز کردم همه ي پدرانم را ديدم آنجا ، همه ي جوانمردان ، پاکان


-          درود پير من


-          درود پيامبر من


-          زانو زده به رسم ادب در محضرش نشسته بودم


-          از روزگار بگو


-          باد صحرا در کنگره اش پيچيد ، اهي کشيد ، پير لب به سخن گشود :


-          « تزلزل در استواري ام رخنه کرده ، بالهايم فرو شکسته ، در سقفم شکاف افتاده ، و پي هايم سست و لرزان شده اند و برادران تو و عصر تو ، واي از شما و بي مهريتان


سخني براي گفتن نداريد و در مقابل پرسش ديگران ، دوران نزديکي که سراغ از من ميگيرند ، تصاوير کهنه ، تکراري و خالي ازروح عشق به نمايش مي گذاريد .هيچ تصوير نويي از من نداريد ، همه از گذشته است . گذشته اي که جهانگردان و عاشقان ميراث بشري از گوشه و کنار عالم به ديدارم مي شتافتند ، گرداگردم مي گشتند و شکوهم به تحيرشان وا مي داشت و شوق ديدارم از نگاهشان هويدا بود . سال ها پيش را مي گويم ، ان زمان که برادران تو در اداره ي فرهنگ با اشتياق و تمام  توان مشغول مرمت زخم ها و اباداني ويراني هايم بودند . راستي تو مي داني ان برادرانت کجا رفتند ؟؟؟؟ چه شدند !!!!


دلتنگ ديدارشانم ، دلتنگ قلم موي در دستشان ،که با ان گرد از ميان کاشي ها و کچ بريهايم بسترند ، دلتنگ دست گليشانم ، دست گچيشان ، دست هنرمند هنر شناسشان ، دلتنگ وجود استوارشانم تا استواريم بخشند ، تا شکاف سقفم و سستي ستونم را مرمت کنند »


پير تن فرسوده ، دل خسته هم بود . تحمل سخنان اين مايه ي استواري خود را ، اصل خود را و پير خود را نداشتم . سخنش را بريدم ، در گوشش خواندم :


-          سيلي بود يا صاعقه اي ، نمي دانم . رؤيايي بود يا که واقعيتي ، نمي دانم . ديو نيستي دهان گشود ، تو گويي همه ي ان عشق و اشتياق را بلعيد ، يکباره و سراسر . ان برادران من که مهري از تو در دلشان بود ، نشانشان گم شد و اين برادرانم ، مديران ميراث فرهنپ پدرانم نيز ، نمي دانم . . . .  حميتي در ايشان نمي بينم تا تحريکشان کند در پاسخ به پرسش تو . پيش از اين از انان پرسيده ام ، اما دريغ از گوشي که شنيده باشد ، و دريغ از پاسخي .


-          با او گفتم :


-          روزپار سخت ديگرگون شده و ازادگي سر خم کرده ، غم نان عظمت نام را در ما سرکوب کرده و حريم شکوهمند ناپيدا کرانه ي زندگي را جيره اي ماهيانه به نام حقوق در بند کرده و ما چشم به مقرري حقير خود دوخته ايم و مراقب تا اين اب باريک نخشکد. نگران از حذف مزاياي زندگي !!!!!!


 


ادامه دارد . . . . 


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: در باغ
پنجشنبه 6/4/1387 ساعت 11:52 صبح

Nothing happens unless first a dream


(Carl Sandburg)


هر انچه اتفاق مي افتد ، در ابتدا يک رؤيا بوده است


(کارل سندبورگ شاعر و مورخ امريکايي )


Each time you are honest and conduct yourself with honesty,


A success force will drive you toward greater success. Each time you lie,


There are strong force pushing you toward failure


(Joseph Sugarman)


هرگاه شما صادق باشيد و با صداقت رفتار کنيد يک نيروي موفقيت شما را به طرف موفقيتي بزرگتر مي کشاند


هرگاه دروغ بگوييد نيروهاي زورمندي شما را به طرف شکست مي کشاند


(جوزف سوگار من )


 


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: در باغ
دوشنبه 20/3/1387 ساعت 3:20 عصر

ضمن گراميداشت ياد و خاطره ي زنده ياد استاد بهمن کرمي


با ديدن چهره هاي پژمرده و چشمان به نم نشسته ي دوستان بيش


از پيش متأثر شدم . اما بدانيد که شما بايد جاي پاي استاد را در


بوستان احساس و معرفت ابياري کنيد نه اينکه با بغض نفس گيرتان


موجب ازردگي چنان روح افلاکي باشيد


 


اون که شعرش تو دلا صفا مي کاشت


« يا کريم » رو شونه هاش لونه مي ذاشت


اون که وقتي صوت قرآن مي شنيد


ترسي از جنس حضور و بر مي داشت


اون که وقت شعر خوني تو محفلا


غنچه ي دعا رو لبها جا مي ذاشت


بعد کوچ « دلبرش » چه بي صداست


توي دشت بي کسي زخود رهاست


آخه « دلبرش » رو خاک به بر گرفت


بين عاشقاش چه شوري در گرفت


همه لحظه ها رو غم گرفته بود


چشم واژه ها رو نم گرفته بود


ولي اون « کوچ حزين » گذشت و رفت


« خاک » ز شعر ياسمين گذشت و رفت


ديگه اون « سرو چمان » چميد و رفت


قامت انجمن و خميد و رفت


کاشکي « خاک » رو از نو ابياري کنيد


به هبوط ياد اون ياري کنيد


 


زيرنويس : واژه هاي دلبر ، خاک و سرو چمان اشاره به زنده ياد دارند و به جاي نام ايشان بنا به ضرورت شعري به کار رفته است


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: در باغ
جمعه 17/3/1387 ساعت 1:43 صبح

 


ساکنين کوي احساس را به خواندن شعري از غلامرضا شکوهي در سوگ ياس پهلو شکسته دعوت مي نمايم


 


                             


توان واژه کجــا و مــــديح گفــــــــــــتن او                      قلم قناري گنگي است در ســـرودن او


کشاندنش به صحاري شعر ممکن نيست                     کميت معجزه لنگ است پيش توسن او


چه دختري ، که پدر پشت بوسه ها ميديد                     کليد گلشن فـــردوس را به گــــردن او


چه همسري که براي علي به حظ حضور                     طــــــلوع باور معـــــراج داشت ديـــدن او


چه مادري ، که به تفسير درس عاشورا                        حــــــريم مدرسه ي کربلاست دامن او


بمـــــيرم ان همه احســاس بي تعلـق را                      که بار پيرهـــني را نمي کـــــشد تن او


دمي که فاطــــمه تسبيح گـــــــريه بردارد                     پيــــام مي چکد از چلــــچراغ شيون او  


از ان زديده ي ما در حجـــــاب خواهد ماند                       که چشــــم را نزند افــــــتاب مدفن او


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: در باغ
دوشنبه 13/3/1387 ساعت 4:6 عصر

 


تمدن ها از ابشخور يکديگر سيراب مي شوند به طوري که هر مدنيت و عنويتي ريشه در بستر سرزميني ديگر دارد.اکنون شما در چکادي قرار گرفته ايد که مخاطب همه ي عنصرهاي پيشين و نسل هاي تمدن ساز گذشته است . تخت جمشيد شما را مي خواند و کورش در حسرت اين است که چرا در نخستين اعلاميه ي جهاني حقوق بشر ، حفاظت از تمدن بشري را تذکر نداده است؟ همه ي اثار و ابنيه ي تاريخي و ميراث فرهنگيمان گفت و گويشان با شماست ؛ رفتار و گفتارتان بر پريشاني ديواره هاي اين بناها نصب مي شود .


پل شهرستان ، که روايتگر زمان انوشيروان است ،سخن خويش به پل خواجو گفته تا هر روز که شما را ديد ، بازگويد : « من از اين فاجعه کمر راست نتوانم کرد » . عالي قاپو در ميانه ي ميدان ايستاده ، عزمش را جزم کرده بود تا به بالاترين بام خود رود و به يکباره خود را در استخر روبه رويش واژگون کند و هدفش از اين مرگ خود خواسته ان بود تا به جهانيان بفهماند مرگ با عزت بهتر از زندگي ننگين است ؛ زيرا به جاي اينکه در حرمتش بکوشند ، چنان روشي برگزيده اند که حتي نامش از بين اثار تاريخي جهان حذف شده .بي گمان سقوط قهرمانانه بهتر از مرگ تدريجي است . زاينده رود پر خروش و توفنده نيز هر روز بر سر و روي خود مي کوبد و از سرنوشت و اعتبار خويش مي جويد و فغانش از ساخت و سازهاي بي توجيه بر اسمان است؛ چهار باغ ، خزان زده و نگران که مبادا تنها به راهرويي براي امد و شد قطارهاي شهري تبديل شود ، درونش را خالي سازند تا اندک اندک فرو ريزد و ديگر نه نامي و نه باغي و نه مدرسه اي که انساني را تعليم کند و نفسي را تذهيب ، که عاقبت ان تصميم به دور از خرد ، ان است که فرح وشادي از نهر فرشادي رخت بر بندد . چهل ستون را ديدم که حوض مقابلش از قطرات اشکش پراب گشته و چهار ستون بدنش از قدرت و قوت تهي شده و شاه عباس ، که با سلطان هند در اندرون نشسته بود مي گفت :« ستون اعتبار چهل ستون را بر باد داده اند ، ديگر چه انتظار ايستادن و ماندن و روايتگري  تاريخ از او ؟» از ان طرف شيخ بهايي در مقابل هشت بهشت ، عباي خود را جفت و جور کرد و گفت :« ديگر اين کاخ را هفت در بناميم ، زيرا هشت بهشت تداعي ورودي هاي فردوس است و هفت در راه هاي گسيل به دوزخ .کنبد شير گويا مي غريدکه « اي کاش باز هم زندان بودم تا همه ي کساني را که حرمت اين اماکن متبرک ندانند ، در خود جاي مي دادم» و شيخ لطف الله در هر فلق و شفق ، از اين همه بي لطفي که در حق مسجدش شده لب مي گزد . به گونه اي که اکنون گنبد مسجدش زرد شده و رنگ باخته است . در هشت کيلومتري غرب ، معبد اتشگاه را ديدم که غريب بر بالاي کوه نشسته است .بر چکاد ان رفتم و پرسيدم : « اتش شعله ورت چه شد ؟»پاسخ داد که : «اتشي که نميرد هميشه در دل مااست. خوش دل شدم و سرزنده ؛ اما ناگهان گفت : « هر صبح و هر شام مردم را به کردار و پندار و گفتار نيک دعوت مي کنم و کارو شادي را راز موفقيت مي دانم ؛ اما افسوس کو گوش شنوا ؟ » . . . . . . . . . .  ادامه دارد 


منبع : نشريه ي فني – مهندسي نما


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: در باغ
جمعه 3/3/1387 ساعت 12:14 صبح

 


« شما که وظيفه تان و صد البته ادعايتان ، نگهباني از من است و حفظ ميراث پدرانتان ، مرا و ياد مرا در پس نه توي بي مايه ي خويش فراموش کرده ايد . وقتي شما را مينگرم ، از شکوه بزرگمردان گذشته تان و نام اوري و همت ايشان اثري نمي بينم »


اب در منطقه ي نيمه بياباني ما چندان گرامي و با ارزش بوده که تجلي ان در باورهاوزندگيمان صاحب جايگاهي شد بسي فراتر از حد طبيعي ان . اين که براي تصاحب ان چقدر جنگيديم و با چه ترفندهايي ان را از عمق خاک دراورديم وبر سطح زمين دوانديم و از اين گذر قنات را ابداع کرديم .


چه کنيم اب کم داشتيم .بزرگترين مشکل زندگيمان بود و نيکانمان به جاي فلسفه ، درباره ي ان شعر بافتند و راستي چه خوش بافتند ! ان را به صورت دوشيزه اي زيبا دراوردند و راز بقا را در ان دانستند. همان 70 متر کانال زدن و 300 متر چاه زدن و دنبال اين زيبا در مخاک خاک دويدن است ، قنات کندن است.« اناهيتا» همان «دلبر » ي شد که بعدها در غزل پارسي نشست.


عزيز و کمياب و دوست داشتني در حد پرستش بود که در رفتار با ان هرگز به ذهنمان راه نداديم که تنديس کودکي ان را ادرار کند و يا مجسمه ي جانوري ان را بالا بياورد . الودن ان را مکروه و پاک نگاه داشتنش کاري ثواب گشت . اخر چگونه ميتوان چهره ي اين دوشيزه ي زيبا را به کثافت الود ؟ شباهت استواري هست بين رفتار شاعر پارسي با غزل و رفتار معمار ايراني با اب : معمار باغ فين اب را واداشت تا با هزار زبان « فواره » شکر وجود حضور خود را بسرايد . تضاد قامت افراشته ي سرو فين و اندامک فواره ي فين ؛ وابستگي ان سبز بلند به فيروزه ي زلال اين اب و جريان مدام ان که نفس زدن بي وقفه ي زيستن است .معمار پل خواجو خروش اقيانوس را گرفت و معمار باغ شاهزاده ي کرمان ، بهشت را در تنور کوير نشاني داد .اين همه مربوط به وقتي بود که معماران شاعر و شاعران معمار بودند .


اما وقتي بتن امد و مته ي حفر چاه عميق ، اناهيتا از کاخ صد پنجره ي هزار ستونش تبعيد شد و اسير فلنچ و واشر و لوله ي فولادي و گازوييل گرديد .ديگر مثل گذشته نازش خريدار نداشت . عجبا که دوران غزل هم به سرامد ! ديگر اناهيتا که الهام بخش معمار فين و پل خواجو بود ، در بستر روياهاي معمار نظام بخش چشمه ي خوانسار و نياسر و . . . حاضر نشد و زبان بتن و موتور اب کشي هم براي معماران ترجمه نگرديد و ديگر کسي هم مثل حافظ غزل نگفت . باري مقني تحقير شد و اب ان معناي اساطيري خود را وانهاد . اناهيتا از ذهن ايراني گريخت و در کتاب اوستا بايگاني شد .


 


 


    نظرات ديگران ( )
   1   2      >

  • ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
  • [22/5/1387- 9:24 ع] دل نوشته ها
    [22/5/1387- 9:21 ع] ياد پير
    [3/5/1387- 11:53 ع] سپاس
    [29/4/1387- 11:49 ع] لحظه هاي باغ را طوفان غم در هم شکست
    [15/4/1387- 12:10 ع] ياد پير
    [6/4/1387- 11:52 ص] اندرز بزرگان
    [20/3/1387- 3:20 ع] به ياد استاد
    [17/3/1387- 1:43 ص] قلم قناري گنگي است در سرودن او
    [13/3/1387- 4:6 ع] دل گفته هاي ميراث به جاي مانده از نياکان
    [3/3/1387- 12:14 ص] فاجعه اي در حال وقوع واي ازشما و بي مهريتان
    [28/1/1387- 10:33 ع] دل نوشته
    [3/1/1387- 11:21 ص] سرگردان
    [10/12/1386- 1:6 ص] بهاريه
    [5/12/1386- 4:25 ع] دل شکسته
    [آرشيو شده ها]

  •  RSS 

  •  Atom 

  • خانه

  • ارتباط با من
  • درباره من

  • پارسي بلاگ
  • درباره من

  • پيوندهاي روزانه

  • مطالب بايگاني شده

  • لينک دوستان من

  • لوگوي دوستان من

  • اشتراک در وبلاگ

  •